سلام دوستان
به دوستانی که دیگه الان مثل خودم حوصله ی سر زدن به این وبلاگ رو ندارن
خیلی وقت میشه نیومدم اینجا یه گردگیری بکنم...
یادش بخیر اون موقع ها جوون بودیم و کللی شوق و ذوق داشتیم..
"چقدر زود دیر میشود" اینجا معنی میده..
نمیدونم ..فکر کنم میخوام اینجا رو یه سرو سامانی بدم دوباره...
جدی جدی بشه دلنوشته...
دل من گفتنی زیاد داره...کاش بتونم همه رو بیارم اینجا و آرومم کنه
به امید برگشتن این وبلاگ به روزای قدیم..
+ نوشته شده در سه شنبه
1389/04/01ساعت
1:15 PM  توسط Roya
|


وقتی تو آمدی پاییز دلم بهار شد ، کویر دلم گلستان شد....
وقتی تو آمدی قلب شکسته ام پر از عشق شد ، زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد....
تو مانند بارانی بر روی من باریدی و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق کردی....
تو مانند گلی در باغچه قلبم روییدی و قلب سوخته مرا گلستان عاشقی کردی....
تو مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدی و دل تاریک مرا پر از نور عشق خودت کردی....
تو با گرمای وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم کردی وقتی تو آمدی احساس میکردم دنیا مال من است چون تو دنیای منی....
وقتی تو آمدی خوشبختی را با تمام وجود حس میکردم چون تو همان امید زندگی منی....
وقتی تو که آمدی مرغ عشقی که در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به خواندن کرد …
تو که آمدی گذشته های تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بین رفت..
تو که آمدی تمام خاطرات گذشته از دفتر دلم سوزاندم ، و همه را از صندقچه قلبم بیرون ریختم و از یادم بردم....
تو که آمدی عاشقی برایم پر معنا تر از گذشته شد ، کلام دوست داشتن مقدس تر از همیشه شد ، و داستان لیلی و مجنون برایم واقعی تر از قبل شد...
تو که آمدی تنهایی به عزا نشست ، غم سفر کرد و قلبم به استقبال عشق رفت....
وقتی تو آمدی ساحل دریای دلم پر از مروارید و صدف شد ، و دیگر در کنار ساحل تنها نبودم تو نیز با من بودی...
تو که آمدی شبهای شهر ستاره باران شد ، دروازه شهر گلباران شد تو مانند یک نوای عاشقانه در قلبم نشستی و قلب مرا با آن نوای آرامت پر از محبت کردی...
تو مانند پرنده ای در دلم نشستی و با پروازت در آسمان دلم ، به من غرور پرواز به دشت عشق بخشیدی تو دردفتر عشقم می مانی و خواهی ماند..
دفتر عشق را همراه با کلام مقدس تو و با تمام خاطرات شیرینی که با هم داشتیم در صندقچه قلبم میگذارم و کلیدش را به دست حق میسپارم....

+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/10/27ساعت
7:50 PM  توسط Roya
|

منو عشق آسمونيت منو اون نامهربونيت منو حرفاي نگفته منوکشته زخم دوريت.....
منو باور نگاهت منو حادثه هاي خامت من و تو و ياد و خيالت....
من و تو خاطره هامون من و تو همه نگامون...
بيا خستم منتظر نشستم نگو مستم قلبمو شکستم...
يادته شباي پر غم و غصته نمي خواستم ببينم اشک چشاتو...
حالا نيستي ببيني دارم ميميرم واسه ديدن يه لحظه خندهاتو...
همه زندگيم بود به پاي تو بودن نفسم بود براي تو ولي راحت کردي تو فراموشم...
فکر کردي شمعمو من تموم مي شم سرت شلوغه آخه وقت نداري همگاني شدي تو که شان نداري...
تو که مي گفتي چيزي کم نداري وقتي با مني هيچ وقت غم نداري پس ديدي زير پات له شدم تو مه شکنو منم مه شدم...
مي خوام باهم باشيم هنوز تا ابد اگه اين دستو نبردم بريم دست بعد..
يادته شبهاي پر غم و غصته نمي خواستم ببينم اشک چشاتو حالا نيستي ببيني دارم ميميرم واسه ديدن يه لحظه خندهاتو....
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/10/27ساعت
7:2 PM  توسط Roya
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1386/10/26ساعت
5:17 PM  توسط Roya
|
دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهای منی......
دوستت دارم چون نابترین لحظات زندگی منی......
دوستت دارم چون شیرین ترین رویای منی.....
دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی......
تقدیم به عشقم اسماء
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/10/23ساعت
9:3 PM  توسط Roya
|
در آنجا بر فراز قله ی کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن
به سوی ابر های تیره پر زد
نگاه روشن امیدوارم
زدل فریاد زدم:کای خدایا
من او را دوست دارم..دوست دارم
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/10/23ساعت
8:54 PM  توسط Roya
|
برسنگ قبر من بنویسید.....
خسته بود..اهل زمین نبود.. نمازش شکسته بود...
برسنگ قبر من بنویسید.....
پاک بود..چشمان او که دائمآ از اشک شسته بود...
بر سنگ قبر من بنویسید.....
این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود...
بر سنگ قبر من بنویسید.....
کل عمر پشت دری که باز نمی شد مانده بود...
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/10/23ساعت
8:44 PM  توسط Roya
|
سنگ قبرم را نمی سازد کسی
مانده ام در کوچه های بی کسی
بهترین دوستم مرا از باد برد
سوختم خاکسترم را باد برد
+ نوشته شده در سه شنبه
1386/10/18ساعت
5:9 PM  توسط Roya
|